آینه (2)

نمی شود از شلوغی ها فرار کرد، هوای گرم این شب ها هم حسابی کلافه ات می کند. نیمه شب به این گرمی نوبر است! بی هدف چرخی در صحن ها میزنی و چند فاتحه ی خشک و خالی آن هم از روی بیکاری نثار قبرها می کنی و می نشینی جلوی در مسجد جامع، رو به روی ایوان آینه. سنگ های جلوی در داغند. آنقدر داغ که بدون نگاه کردن به رنگ سیاهشان می توانی کارستان جانانه ی امروز خورشید را حس کنی. دست می بری به خلوت گاه تاریک و نمور جیبت و صلوات شمار بد رنگت را در می آوری و شروع می کنی به بیدار کردن دلِ مرده ات: «یاحی و یاقیوم...» گرمای سنگ ها وجودت را آتش می زند. خورشیدِ این سنگ ها چند ساعت پیش غروب کرده اما این سنگ ها وقتی کنار هم جمع می شوند دست کمی از خورشیدشان ندارند. همان کار را انجام می دهند. تنها فرقشان شاید سیاهی صورتشان باشد و نداشتن نور صورت خورشید.آنقدر یکی می شوی با سنگ ها که انگار دارند می بلعند تو را. گرما آنقدر کلافه ات کرده که حوصله ی فکر کردن به حرف های سنگ ها را نداری اما صدایشان آنقدر بلند است که نمی توانی خودت را به نشنیدن بزنی . انگار سنگ ها هم تحمل تو را ندارند. صدایی در ذهنت تو را مقایسه می کند با سنگ ها. یک لحظه فکر کن، اگر این سنگ ها را می گذاشتند مقابل خورشید تو...

چقدر کمتری از این سنگ ها... اصلا مگر این سنگ ها چه می دانند از خورشیدشان، اصلا خورشیدشان چه گلی به سرشان زده جز این گرمای کشنده ی ظهرهای حرم... اگر به اندازه ی یک صبح تا عصر این سنگ ها سختی کشیده بودی برای خورشیدت، برای امامت...نمیدانم چه می شد...حداقل حال و روزت بهتر از این بود...

کی می خواهی بفهمی که برای امام زمانت این "عجل لولیک الفرج" های بی جانت که فکر می کنی با داد زدن و حنجره پاره کردن تاثیرش بیشتر می شود، هیچ سودی ندارد...اصلا چقدر برای امام زمانت بیل زده ای، چقدر عرق ریخته ای، چقدر کار کرده ای که این تصویر چنگیز گونه ای که از امام زمانت در ذهن آدم های دور و برت ساخته شده را اصلاح کنی، اصلا تو چکار کرده ای که رویت می شود هر شب جمعه بیایی اینجا و خیلی طلب کارانه بنشینی رو بروی خداوند و بگویی "اللهم عجل لولیک الفرج"...و لابد اینجا خداوند در حق تو ظلم کرده که مانع وصال یک دلداده که لابد آن هم تویی با امام زمانش شده...استغفرالله...اصلا خودت خنده ات نمی گیرد از این همه تناقض رفتاری؟! بس است. خسته شدم. تو هم بلند شو برو. درهای مسجد را باز کرده اند، دیر می رسی و جایت را می گیرند و دیگر نمی توانی با کیفیت فول اچ دی صورت پیرمرد عرشی را نگاه کنی. برو کمیل بشنو، تو را چه به این حرفها، اصلا تو برو به بازی ات برس...              

آینه

دنیایی شده برای خودش. خشن و زبر.مثل بچه های زمین شهرک نفت، اگر توپ هم دستت نباشد، پایت را میزند. در این دنیایی که حالا بزرگ شده و لابد خودش را صاحب نظر هم میداند اگر بخواهی بچه ی سر به راهی باشی، خیلی چیزهایت را از دست میدهی. حتی اختیار انتخاب چیزهایی که می خواهی دوستشان داشته باشی را از تو می گیرد. بالاخره برای هر چیزی باید بهایی پرداخت. برای اینکه فرزند خلفی باشی برای دنیا و کارت شهروندی بگیری و مُهر بی خطر بودن بخورد روی پیشانیت خیلی چیزهایت را از دست می دهی. مجبور می شوی هر وقت بقیه خندیدند، بخندی. هر وقت گریه کردند، گریه کنی. به هر سازی که زدند، برقصی. بی آنکه به این فکر کنی که تو هم آدمی هستی برای خودت، تو هم تفکری داری، تو هم شعور داری...اصلا راحتت کنم، میشوی یک سیب زمینی که هر کس که از راه برسد به خودش اجازه میدهد که پوستت را بکند و بگذاردت روی سینک ظرفشویی خانه اش. اما نه، حالا که دقیق تر فکر می کنم، از آن سیب زمینی هم کمتر می شوی. چون آن سیب زمینی آنقدر غیرت دارد که وقتی پوستش را کندند سیاه بشود، اما این طوری که تو پیش می روی بعید نیست برایشان...حالا هی من بیایم جلوی آینه و این حرفها را برایت بزنم، چه فایده ای دارد، جز اینکه فک خودت خسته می شود؟ اصلا چه لذتی داشته این دنیا برای تو؟ چه خیری از آن دیده ای که رهایش نمی کنی؟ داری تمام میشوی. چیزی نمانده از تو. واقعا رویت می شود بگویی حسین را دوست داری؟ قضیه ی دندان های اویس را که می دانی؟ اصلا تو به اندازه ی دندان های اویس برای امام زمانت معرفت خرج کرده ای؟ تو که خبره شده ای در ادا در آوردن، برای دل خوشی رهبرت هم که شده چند روزی ادای عمار را در بیاور...

خسته شدم از بس برایت حرف زدم، حالا تا من شربت آبلیمویم را می خورم، از جلوی آینه فرار نکن و کمی حرف بزن تا ببینم چند چندیم...