بعد یک سال بهار آمده می بینی که
من هم می فهمم. نمی دانم با خودت چه فکر کرده ای. لابد موقع خرید سبزه یا ماهی قرمز عید یا وقتی که لا به لای بوتیک های فلان خیابان، دنبال کُت تک می گشتی برای لباس های جدیدت با خودت گفته ای: "فلانی چه می فهمد این چیزها را..." اما من هم می فهمم. من هم می بینم که برگ های تازه بیرون زده ی درخت ها چقدر دلبری می کنند، حتی در خیابان های همین شهر مزخرف. من هم می دانم که فلان کار سنت است و دیگری رسم و دیگری عرف جامعه... اما این چیزها دل خوش می خواهند و دماغ چاق و تا دلت بخواهد حوصله. چیزهایی که این چند وقته در جیب های شلوار من پیدا نمی شوند. آخر می دانی چیست؟ چند وقتی ست "مادر" ما مریض شده. چند وقتی ست موقع راه رفتن دستش را به دیوار می گیرد. چند وقتی ست پنهانی طوری که کسی نفهمد به فضه سفارش هایی می کند. چند وقتی ست موقع آرد کردن گندم...نه این که فکر کنی "مادر" ما سن بالایی دارد و لابد دیگر...نه..."مادر" ما جوان است...و تو هر چه را که نفهمی، این را قبول داری که وقتی در خانه ای "مادر" مریض باشد، دیگر کسی حوصله ی رسومات و عرف و این مسخره بازی ها را ندارد. از کسی هم انتظار نیست که مانند اهل آن خانه برای "مادر" غصه بخورد. تو مثل هر سال با دوستانت برو شمال تا لحظه ی سال تحویل نسیم دریا را روی صورتت احساس کنی. من هم می نشینم گوشه ی خانه، برای کبودی صورت "مادر"م گریه می کنم...