بعد یک سال بهار آمده می بینی که

 

من هم می فهمم. نمی دانم با خودت چه فکر کرده ای. لابد موقع خرید سبزه یا ماهی قرمز عید یا وقتی که لا به لای بوتیک های فلان خیابان، دنبال کُت تک می گشتی برای لباس های جدیدت با خودت گفته ای: "فلانی چه می فهمد این چیزها را..." اما من هم می فهمم. من هم می بینم که برگ های تازه بیرون زده ی درخت ها چقدر دلبری می کنند، حتی در خیابان های همین شهر مزخرف. من هم می دانم که فلان کار سنت است و دیگری رسم و دیگری عرف جامعه... اما این چیزها دل خوش می خواهند و دماغ چاق و تا دلت بخواهد حوصله. چیزهایی که این چند وقته در جیب های شلوار من پیدا نمی شوند. آخر می دانی چیست؟ چند وقتی ست "مادر" ما مریض شده. چند وقتی ست موقع راه رفتن دستش را به دیوار می گیرد. چند وقتی ست پنهانی طوری که کسی نفهمد به فضه سفارش هایی می کند. چند وقتی ست موقع آرد کردن گندم...نه این که فکر کنی "مادر" ما سن بالایی دارد و لابد دیگر...نه..."مادر" ما جوان است...و تو هر چه را که نفهمی، این را قبول داری که وقتی در خانه ای "مادر" مریض باشد، دیگر کسی حوصله ی رسومات و عرف و این مسخره بازی ها را ندارد. از کسی هم انتظار نیست که مانند اهل آن خانه برای "مادر" غصه بخورد. تو مثل هر سال با دوستانت برو شمال تا لحظه ی سال تحویل نسیم دریا را روی صورتت احساس کنی. من هم می نشینم گوشه ی خانه، برای کبودی صورت "مادر"م گریه می کنم...    

به نظر خوب رسیدیم، ولی بد رفتیم

 

گیر افتاده ام

بین نگاه های مردم

و چند وقتی ست که انگار کعبه هم

تاب نمی آورد قبله بودن نمازی را

که به سوی عرش تو می فرستم.

مرا از این تقوایی که سر تا پایش

آلوده به لجن "ریا"ست نجات بده...

من به اسم مسلمانی کردن

خوب آبرویی برای خودم جمع کرده ام

من به اسم نماز

خوب در مقابل مردم خم و راست شده ام

من خوب بنده ای بوده ام برای مردم!

حالم خوب نیست

دو رکعت نماز بارانی بفرست

و بعد امام رضایی

و بعد روضه ای 

و بعد...

 

پ ن: یا اللهُ الذی لا یَخفی علیهِ شئ فی الارض و لا فی السماء، و کیف یَخفی علیک یا الهی ما انت خَلقتهُ...

 

 

من انقلابی ام...

 

و دنیا بداند

این روزهای پایانی زندگی در مدینه است

به سوی کربلا می رویم و اینبار

خورشید حق در آسمان خواهد تابید

نه بر روی نی.

ما سربازان فرمانده ای هستیم

که هیبت پوشالی ابر قدرت های دنیا را

زیر استواری قدم های انقلابی اش در هم می شکند.

و دشمنان بدانند

آقای ما که انقلابی حرف زدنش

دل از ما برده است

و لرزه بر اندام طاغوت انداخته

انقلابی به میدان جنگ خواهد رفت

و وای بر ابناء دنیا

آنگاه که ذوالفقار از روی دیوار خانه

به قصد نبرد

به کمر بسته شود...

ما انقلابی هستیم

آماده ایم در هر لحظه

حماسه ای خلق کنیم که

"بازی دراز" در برابر آن داستانی کودکانه باشد... 

 

 دیگر مناطق انقلابی:

رائح/ نوشتارهای یک انکولوژیست طلبه/ -خطِ تیره-/ ذهن نوشت/ کوله پشتی من/ لحن صریح روزگار

بچه های بی پلاک/ دیر و دور/ قدم رنجه/ خرابات/ آری، مرا بسوزان/ سِماکــــ