حرف باد هواست
اتاق من یک پنجره ی بزرگ داشت. همه ی دنیا را می شد از پشت آن دید. آن روزها - که به قول تو آدم بودم! - کیف می کردم از دیدن دنیای پشت آن پنجره. مطمئن نیستم که دوستش داشتم یا نه، اما حداقلش این بود که همه ی اتفاقات پشت آن پنجره برایم "مهم" بود... این روزها - که به قول تو از دست رفته ام! - آن پنجره را بسته ای و پرده های ضخیمش را کشیده ای که مبادا دل آزرده ی "حرف" بشوم...که مبادا از "سوز" سرمای "حرف" لرزه بی افتد به جانم...
دیشب که رفته بودی بین آدم های آنطرف پنجره، فضولی کردم و پرده را کنار زدم و دیدم دریای "حرف"هایی را که پشت سرم زده اند...خودمانیم، حیرت کردم از این همه فرسایش بیهوده ی فک! برای از بین بردن دل نگرانی های تو، برای این که گمان نکنی در این دریای "حرف" نابود می شوم، پنجره را باز کردم...هوا خوب بود! تکیه دادم به کناره ی پنجره و آن نصف استکان عرق دارچینی که برای معده ام تجویز کرده بودی را یک نفس سر کشیدم. مثل همیشه تا عمق بی ربط ترین سلول های بدنم به دستگاه گوارش سوخت! خنده ام گرفت از حقارت "حرف" های آدم های دنیا که به اندازه ی نصف استکان عرق دارچین زور نداشتند! راست می گفتی...به گمانم از دست رفته ام...چه خوب!