حرف باد هواست

 

اتاق من یک پنجره ی بزرگ داشت. همه ی دنیا را می شد از پشت آن دید. آن روزها - که به قول تو آدم بودم! -  کیف می کردم از دیدن دنیای پشت آن پنجره. مطمئن نیستم که دوستش داشتم یا نه، اما حداقلش این بود که همه ی اتفاقات پشت آن پنجره برایم "مهم" بود... این روزها - که به قول تو از دست رفته ام! - آن پنجره را بسته ای و پرده های ضخیمش را کشیده ای که مبادا دل آزرده ی "حرف" بشوم...که مبادا از "سوز" سرمای "حرف" لرزه بی افتد به جانم...

دیشب که رفته بودی بین آدم های آنطرف پنجره، فضولی کردم و پرده را کنار زدم و دیدم دریای "حرف"هایی را که پشت سرم زده اند...خودمانیم، حیرت کردم از این همه فرسایش بیهوده ی فک! برای از بین بردن دل نگرانی های تو، برای این که گمان نکنی در این دریای "حرف" نابود می شوم، پنجره را باز کردم...هوا خوب بود! تکیه دادم به کناره ی پنجره و آن نصف استکان عرق دارچینی که برای معده ام تجویز کرده بودی را یک نفس سر کشیدم. مثل همیشه تا عمق بی ربط ترین سلول های بدنم به دستگاه گوارش سوخت! خنده ام گرفت از حقارت "حرف" های آدم های دنیا که به اندازه ی نصف استکان عرق دارچین زور نداشتند! راست می گفتی...به گمانم از دست رفته ام...چه خوب!

 

انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت...

 

وداع، ناجوانمردانه ترین اتفاق این دنیاست. شاید از سیاهی قلب من دور به نظر برسد که انتظار وصال اتفاقات روشن را بکشم، اما باور کن این طور نیست. یک عمر انتظار تو را کشیده ام. گاه آنقدر بد می شوم که یقین می کنم فقط تو می توانی درستم کنی...به یاد ندارم که حتی یک بار اخم کردنت را دیده باشم. تو همیشه یک لبخند بودی، به بزرگی شوق و امیدی که برای خوب شدن، در دل بنده های به درد نخوری مثل من ایجاد می کردی... فقط خداوند می داند، اشک ریختن های بی اختیار این روزهای من برای تو، حاصل یک دلتنگی زودگذر نیست. فقط خداوند می داند که تو جان منی...نفس منی...نفسم می گیرد موقع وداع...

می دانم. این بار خیلی حرمتت را شکستند. خیلی از تو بد گفتند. خیلی به جانت غر زدند. فدای سرت. چیزی از ماه بودن تو کم نمی شود. تو حضرت ماهی، حضرت ماه خداوند... تو هر روز، سر سفره ی افطار، مهمان روضه ی ارباب مان می کردی. هر روز دست ما را می رساندی به دامن ارباب. و خوب می دانم، در آن روز سخت، روز جدایی، روز حسرت، آنگاه که در صحرای محشر جلوه می کنی، نورانیت و زیبایی ات دل می برد از همه، و آنگاه دست دوستانت را می گیری و می رسانی به دامن "حسین"...آن روز، روز خسران آنهاست که حرمتت را شکستند...راستی! این چند شب خداوند را شاهد گرفتم که دوستت دارم...ادرکنی یا شهرالله... 

 

 

بهانه بود؟

 

دیشب

پشت در خانه ی مولا شلوغ بود.

یتیم های کوفه شیر آورده بودند!

نمی دانم

شاید بعضی ها خوشحال شدند از این قدردانی.

من اما دلهره دارم

آخر ما هیچ وقت از شلوغی پشت در خانه ی مولا خیر ندیده ایم...

راستی کوفه!

این چند کاسه شیر

قرار است چقدر برای "حسین" آب بخورد؟

 

آشنایانم همه رفتند و من...

 

لیلا جان!

حالم خوب است این روزها

رو به بهبودی ام

حداقل تا عید.

اما

افسردگی این روزها

این حال خوب را لگد مال می کند...

لیلا جان!

از احوالات این روزهای من اگر بخواهی

همین بس که دور و برم را یک مشت غریبه پر کرده اند.

آشنای من

دور برم را تو پر کن...

لیلا جان!

چه می شود مگر؟

بیا و این بار

به کوری چشم حسودها

یک "بله"ی روح افزا تحویل این سوال من بده:

"اصلا برای ما دل تو تنگ می شود..."