زندگی با طعم سیب
نشسته ام در صحن و در و دیوار را نگاه می کنم. شب است و نسیمی که در صحن بازی می کند گیر داده به شانه کردن موهای زائران. ول کن هم نیست. خوب هم بلد نیست این کار را اما کسی از دستش ناراحت نمی شود. از همهمه ی مردم کاسته شده اما به چشم من جمعیت به همان تعدادند که برای نماز آمده بودند. حرم شلوغ است و ساکت.نشسته ام رو به قبله. ناراحتم، از دست خودم، از دست کسی که موقع نماز مغرب دیدمش. در کل ناراحتم از نسخه ای که صاحب حرم برایم پیچیده. جمله ی قبل با صدای بلند از ذهنم عبور می کند. خجالت می کشم از آن همه جمعیت که انقدر ساکت اند. سخت است اما سعی می کنم بی صدا فکر کنم.
بلند می شوم. حرکت می کنم به سمت نقطه ای از حرم که نمی دانم کجاست. با خودم فکر می کنم که لابد هر جای این حرم مرض خاصی را شفا می دهد. و احتمالا من باید به دنبال آن نقطه ای باشم که مرض مرا شفا می دهد. و مرض من احتمالا زیاد جنبه ی معنوی ندارد. شاید تنها مشکل من دل دردی است که به خاطر یخ های زیاد آب اناری که با علی در خیابان های اطراف حرم خوردیم، دچارش شده ام! یک گوشه می نشینم به انتظار اذان صبح. پیامک می زنم به علی که بیاید کمی حرف بزنیم و ادای آدم های مذهبی را در بیاوریم. می گویم موقع آمدن یک لیوان آب از گوهرشاد برایم بیاورد، شاید دل درد بیخیال شود مرا...
کودکانه به آرامش حرم گوش می کنم. در امواجش غرق می شوم. فرو می روم در گل های قرمز روی فرش. کسی با بی رحمی هجوم می آورد به چینی نازک تنهایی ام! سرم را بلند می کنم. پیرمردی ست که در صحن به آن بزرگی هوس کرده که صاف بیاید و بنشیند کنار من. سلام می کنم و سرم را پایین می اندازم. کمی می گذرد. پیرمرد زیر لب چیزی می گوید. می پرسم: با من بودید؟ بی اعتنا به من می گوید:«باید به بازی گرفتش. باید باهاش بازی کرد. باید همه ی قانون هایی که برامون درست کرده رو به تمسخر گرفت. اینجوری سخت می گیره اما عیب نداره، زود تموم میشه» می پرسم چی؟ می گوید: «دنیا... دنیا رو می گم بچه جون. خیلی زود تموم می شه. ارزش خیلی کارا رو نداره.» می پرسم: برای شما چقدر طول کشید؟ می خندد و به عبای مشکی اش اشاره می کند و می گوید: « وقتی این عبا رو خریدم هم سن و سال تو بودم. قدم بلند بود و عبا برام کوتاه. دنیا به اندازه ای طول کشید که این عبا اندازه ام شد. دیگه برام کوتاه نیست. هم قد شدیم با هم.» می خندد. می خندم. کفشهایش را بر می دارد و بلند می شود و می رود. علی می آید. یک لیوان آبی که از گوهرشاد آورده را سر می کشم. دل دردم قبل از آن خوب شده بود. شاید هم نشده بود. شاید هیچ وقت خوب نشده باشد. اما بعد از آن پیر مرد مشکلم کمی بزرگتر از یک دل درد آب اناری بود. با خودم فکر می کنم که لابد هر جای این حرم مرض خاصی را شفا می دهد. و احتمالا من باید به دنبال آن نقطه ای باشم که مرض مرا شفا می دهد. و مرض من احتمالا جنبه ی معنوی دارد. شاید تنها مشکل من هبوط های روزانه ای است که به خاطر سیب هایی که از شیطان گرفته ام و هر روز با نفس، جایی دورتر از خیابان های اطراف حرم می خوریم، دچارش شده ام. و احتمالا درمانش کمی سخت تر از آن است که با یک لیوان آب از سقاخانه های گوهرشاد مشکلم حل بشود. باید به امام رضا خبر بدهم که سری به من بزند و کمی برایم حرف بزند و موقع آمدن یک پیاله آب از مشک امیرالمومنین برایم بیاورد، شاید دنیا بی خیال شود مرا...

