خوشا آنکه تنها تو را دوست دارد
هوا سوز عجیبی داشت. سرد بودم. آنقدر سرد که بازدمم تبدیل به بخار نمی شد. طی تصمیمی غیر منطقی، لیوانی برداشتم برای آب خوردن از سقاخانه های گوهرشاد. لیوان را به لب نزدیک کردم و سرم را بالا گرفتم و حین لاجرعه نوشیدن، نگاهی کردم به پرچم سیاه گنبد. بیش تر از ده روز مانده بود به اربعین. حرم خلوت بود، از زور سرما انگار. از سقاخانه دور شدم و جلوی آن پنجره، سلام دادم به مولا و راهی قدس شدم.
قدس، گوشه ی دنج حرم است. جایگاه هیئت های چند نفره، روضه های رفاقتی. انگار خادم ها هم زیاد کاری به کار قدس نشینان ندارند. برای روضه خواندن، برای شلوغ کردن و ناله زدن و دیوانه بازی در قدس، مجوز لازم نیست. قدس گوشه ی دنج حرم است. بعید است در قدس، نیمه شبی بدون روضه ی ارباب بگذرد. قدس در سیر ملکوتی دیوانه ها از باب الجواد تا گوهرشاد و ضریح، دل زنده می کند. قدس جز تکیه های محرم است...
شب بود. توی یکی از حجره های قدس نشسته بودم. سرمای سنگ ها آزارم نمی داد. سرد بودم. به اندازه ی پیرمردی که هزار سال است در رخت خوابش مرده. گوشه دیگر قدس، در حجره ی روبه روی شبستان گوهرشاد، صدای "عاشورا" بلند بود. حرارتی داشتند...سرد بود. یاد نداشتم که در هیچ زمستانی انقدر به خود لرزیده باشم. به حرارت سینه ام فکر می کردم. حرارت سینه یک حالت روحی است که آشاکارا تاثیر می گذارد بر جسم. به حرارت سینه ام فکر می کردم. به روزهایی که گرم بودم. به اندازه ی جوانی که هزار سال پیش با هزار زخم شمشیر از پا درآمده... زیپ کاپشن م را تا زیر چانه بالا کشیدم. موبایلم را مقابلم، روی سنگ ها گذاشتم و شروع کردم به "مناجات الشاکین" خواندن. شاکی بودم... از خودم...
در قدس، معمولا چند انتخاب خواهی داشت. یعنی معمولا در چهارگوشه ی قدس، در حجره های کنار هم، چند نفر در حال خواندن اند. من در حجره ای، تنها و آرام، با صدایی مقطع و آهسته، "مناجات الشاکین" می خواندم و چند نفری در گوشه ی دیگر "عاشورا" می خواندند، به حرارت. خوش بودم از این که حرم خلوت است و تنهایم. صدای من به خودم هم نمی رسید. اصلن مناجات الشاکین آنقدر زور نداشت که با "عاشورا" رقابت کند!
«وقتی روضه ی ارباب می خونن، دیگه آسمونی ها به داد و بیداد شاکی ها گوش نمی دن...» سرم را بالا آوردم. دیدن صورتش شیرین تر از شنیدن صدایش بود. با همان چشم های خیس در آغوشش گرفتم و صورت گذاشتم روی شانه اش: «مشهد میای، نباید یه تعارف به ما بزنی؟» می خندد. نگاهش می کنم. فقط یک پیراهن به تن دارد. مثل همیشه ی فصل های خدا...
کنار هم نشسته ایم، ساکت. یعنی عبدالله مثل همیشه است. ایراد از من است. معمولا مسئولیت پرچانگی در قرارهای دونفره مان با من است. کنار هم نشسته ایم، ساکت. فکری ام. شک داشتم که وقتی دیدمش قضیه ی آن رویا را بپرسم یا نه. همان رویای صادقه را که عطرش هنوز در مشام دلم مانده. فکری ام. در حال انفجارم از سوال، از هیجان، از شوق...عطری که پیچیده در فضای حجره، مطمئن م می کند از صادقه بودن آن رویا. عبدالله بوی همان رویا را می دهد. همان عطر حضرت لیلا را. همان بوی سحرهای حرم را، ضریح را...
این عطر برایم آشناترین چیز این دنیاست. مجنون ها از یک جایی، از یک اتفاقی به بعد این بو را می دهند، حتی بعد از مردن. سهم من از همه ی مجنون هایی که این بو را می دادند، قبرهایشان بود. قبر شیخ جعفر همین بو را می دهد. صبح های خیلی زود در قطعه های بیست و چند بهشت زهرا(س)، همین عطر می پیچد. بعدها دیدم، در یک اربعین، شب اول قبر حاج آقا مجتبی، حرم سیدالکریم پر شده بود از این بو. اصلن چرا راه دور؟ سحرهای جمعه، ضریح سیدالکریم همین بو را می دهد...این عطر برایم آشناترین چیز این دنیاست. مجنون ها از یک جایی، از یک اتفاقی به بعد این بو را می دهند... مجنون ها از یک جایی، از یک اتفاقی به بعد بوی "حضرت لیلا" می دهند...
در حال انفجار بودم از سوال، از هیجان، از شوق...عبدالله بوی "حضرت لیلا" می داد... دل زدم به دریای متلاطم دلم. به ناشیانه ترین شکل ممکن گفتم: میدونم تو این چند روزه اتفاقی افتاده. خبر دارم. رضوان تعریف کرده برام. اما خودت بگو...دروغ گفتم. بله، رضوان اهل کرامت بود. چیزها دیده بودم از رضوان. اما رضوان چیزی نگفته بود. رضوان یک اسم بزرگ بود که به زبان آوردم تا عبدالله باور کند خبردار بودنم را. عبدالله خندید...خندیدنی...و گفت:« رضوان اگر نم پس می داد، رضوان نبود!» و بعد نگاه م کرد: «تو هم دروغ گفتن بلد نیستی شکرخدا...گشنمه...پاشو بریم یه چیزی بخوریم...» منتظر واکنش م نمی ماند و می رود...و می روم...
کیک می خوردیم. من با شیر داغ و عبدالله با شیرموز. خوردنش تمام شد. لب باز کرد:« باغ بود. باغ انار انگار. یک ایوان بود ته باغ، روشن...روشن. رسیدم به ایوان. حضرتش نشسته بود در ایوان و کسی مقابلش. انگار کن فضا، فضای حرم بود و هوای سنگین ش. قفل شده بودم. سر به زیر سلام کردم و با فاصله نشستم. صحبت می کردند. یعنی آن بنده ی خدا صحبت می کرد و حضرتش گوش می دادند...» حلقه ی اشک جمع شده در چشمانش را پاک کرد:« حرف نزدم، هیچ. آن بنده خدا می گفت، از همه چیز. حتی اسم رفقایش را برد و سلام شان را رساند. آن بنده ی خدا حرف می زد. من سر به زیر بودم. حتی نگاه هم نمی کردم از شرم. آن بنده ی خدا حرف می زد. حضرتش گوش می دادند، اما نگاه شان به من بود. من یک مجنون بودم که داشت تماشا می شد...با چشمان لیلا...حرف می زدم که چه؟ حرف نزدم ، هیچ...»بغضم می ترکد...می گویم: چی کار کرده بودی؟ می گوید:« شب عاشورا قرار گذاشتیم...قرار شد تا اربعین ببینم شون» گریه می کنم...می خندم...ذوق زده می پرسم: چه شکلی بود؟ بین گریه لبخند می زند: «شبیه لیلاها...»
***
قرار گذاشته با من...قرار شده آدم باشم این چند روز. قرار شده در یکی از وادی های بین راه، در یکی از بیابان های بین مکه و کوفه، من را هم بخرد. از آدم هایی که در وادی تنعیم خریدشان که بدتر نیستم. همان ها که می رفتند برای تبریک گفتن حکومت آن ملعون. قرار گذاشته با من...قرار شده چشم هایم را روشن کند به نور صورتش. قرار گذاشته با من...قرار شده. یعنی من قرار گذاشته ام...با خودم. می دانم که دل نمی شکند...شبیه لیلاها...
