مانده ام از کجا شروع کنم، پای شعرم به درد زنجیر است...
یک جز قرآنم را می خوانم و بلند می شوم و حرکت می کنم به سمت روضه. کمی می نشینم پشت در خانه ی "آنها" و از روی احتیاط چفیه ی عربی ام را می اندازم روی سرم تا نبینند گریه کردنم را که مبادا کسی طعنه ای بزند و من عصبی شوم و...دل می کنم از در، دیوار، کوچه، "مادر" و ناله هایم را می برم کنار ستون قرعه و خدا را شکر می کنم که کسی نمی داند آنجا چه خبر است...بلند می شوم، رو به ستون محرس، امیرالمونین را سلام می دهم و بعد از مقابل پیامبر(ص) عبور می کنم و زیاد آن پنجره را نگاه نمی کنم که مبادا دوباره آن شرطه با مشت بکوبد به آن و داد بزند: «خالی...خالی...» از مسجد بیرون می زنم. نیمه شب است و صحن خلوت. راه می افتم به سمت هتل. از کنار آن دیوار بلند عبور می کنم. کم کم دیوار به زمین می رسد. می ایستم پشت یکی از پنجره ها. دست هایم را گره می زنم به میله هایش و زل می زنم به آن تاریکی نورانی. سرم را می چرخانم به سمت گوشه ی بقیع، سلام می دهم و دوباره شروع می کنم...
امشب نوبت شماست، شب زیارتی شماست. امشب بیشتر از قبل بوی سیب ارباب پیچیده در بقیع. امشب اشک من باران نیست. رودخانه است، دریاست، فرات است...من با این همه سیاهی ام می توانم ببینم نمناک بودن خاک مدینه را. می توانم بشنوم صدای ناله های شما را... دیروز، نزدیک اذان، وقتی از محله بنی هاشم رد می شدم، وقتی رسیدم مقابل ناودان خانه ی شما، زانوهایم شل شد و اشک امانم را برید. انگار هنوز هم آب وضو در گودی دستتان نمی ماند...یادتان هست آنروز که خانه آتش گرفت؟ یادتان هست همه اهل خانه فرار کردند و شما همچنان در سجده بودید؟ یادتان هست صدا زدند: «مولا جان برخیزید...» اهل دنیا نوشته اند از خوف آتش غضب الهی بوده اما نه. انگار به یاد دخترهای بیهوشی که چادر آتش گرفته ی خیمه موهایشان را سوزاند گریه می کردید. آه آقا جان... درست است که سینه ی حیدری تان مثل سینه ی قاسم نشد اما وقتی که به مدینه برگشتید دیگر از آن قد و قامت دلربای شما چیزی نمانده بود. سخت بود اما شما تنها "علی" باقی مانده ی "ارباب" بودید، نمی شد که نسل "علی" های "ارباب" از بین برود. از شما گفتن سخت است. نمی دانم شما چگونه این همه مصیبت را تاب آوردید. نمی دانم در شام به شما چه گذشت. فقط می دانم بعد از کربلا دیگر کسی در چهره ی شما شادی ندید. می دانم بعد از کربلا نوه ی بیست و دو ساله ی "زهرا" یک باره پیر شد. می دانم...
دیر وقت است مولا جان. باید بروم هتل کمی بخوابم که جا نمانم از صبح مدینه. صبحی که شما بارِ عام می دهید...
پ ن: آن شب حرف های زیادی بین من و حضرت بود. حیف که سینه ی قلم آنقدر گشاده نیست که آنها را تاب بیاورد...