این که صبح تا شب از ضعف ایمان مردم مانده پشت حصار تاریخ بشنوی و به این فکر کنی که هنوز هم، بعد از هزار و چهارصد سال داری چوب کم کاری های آن ها را می خوری، اعصابت را به هم می ریزد. خونت را به جوش می آورد. می نشینی گوشه ای و خیال پردازی می کنی. خودت را می گذاری جای آن آدم ها. صحنه ها را در ذهن بازسازی می کنی. حماسه سازی می کنی. می شوی قهرمان تاریخ اسلام! استوارترین یاور ائمه در طوفان نفاق ها و توطئه ها...و ماحصل همه ی این ها می شود یک خواب...

دشت بود و تا چشم کار می کرد دشمن. آفتاب ناجوانمردانه به تماشای معرکه نشسته بود. لشکر کوفه سمت چپم بود. بین صفوف سربازان، حضرت مولا(ع) در سینه ی سپاه به میدان نبرد چشم دوخته بود. من می تاختم، شمشیر می چرخاندم، فریاد می کشیدم به رجزخوانی. غباری بلند کرده بودم در میانه ی میدان. و در آن سو لشکریان شام به تماشا نشسته بودند این جوانک ناشناس سپاه کوفه را. نعره ای زدم و هجوم بردم به صفوف دشمن. چشم هایم را بسته بودم و شمشیر می زدم. خلاف انتظار هیچ کدام از سربازان دشمن از مقابلم فرار نمی کردند! به خودم که آمدم دیدم در قلب لشکریان دشمن محاصره شده ام. از چپ و راست شمشیر و نیزه بود که به سمتم می آمد. شمشیر بلند کردم برای مقابله با ضرباتشان. زورم به هیچ کدام شان نمی رسید. سنگین ضربه می زدند و جدی جدی به قصد کُشت! فریاد زدم: «یا امیرالمونین ادرکنی...» و چند لحظه بعد، به تاخت از میدان جنگ فرار می کردم، بدون این که رویی برای بازگشت به سپاه کوفه داشته باشم...

و حالا مدام به این فکر می کنم که یادم باشد، از این به بعد هر وقت دیدم یکی از رفقا از این خوش خیالی ها به سرش زد و شروع کرد به ابراز فضل، صدایم را مثل یک پیرمرد هزار و چهارصد ساله، از اعماق چاه حنجره ام بیرون بکشم و بگویم: «از این خبرا نیست بچه جون! من خودم تو صفین بودم. مرد می خواد...مرد...»